۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

یک جمعه دوست داشتنی...

امروز صبح هوا کاملا بهاری بود و من و پدرم تصمیم گرفتیم چند ساعتی به خارج از شهر بریم و از این هوا و روز تعطیل استفاده کنیم.
اول رفتیم صفرا بسته، درخت های بلند صنوبر دو طرف جاده که تونل سبزی درست کرده بودن آنقدر تاجهاشونو به هم نزدیک کرده بودن که انگار داشتن با هم روبوسی می کردن ویا شایدم داشتن درباره کسانی که متحیرانه نگاهشون میکردن صحبت می کردن و نمی خواستن کسی حرفاشونو بشنوه.
بعد رفتیم به یه گلخونه خیلی بزرگ و زیبا... وای که بعضی ها چه شغل های زیبایی دارن.اونجا پر بود از درخت ها و نهالهایی با برگ های رنگارنگ ولی حیف که هنوز غنچه های گل های گلدونی باز نشده بود و نتونستم عکسای خوبی بگیرم.
دیگه نوبت رفتن به آستانه رسید... نمی دونین بازار کولی گیری چه داغ بود. آقایون کولی گیر در دو ردیف طولانی در دو طرف رودخانه به انتظار نشسته بودن ولی هر چی به پدرم گفتم که نگه داره که ازشون عکس بگیرم وای نستاد :(
گفتیم مگه میشه آدم آستانه بیاد و مزار دکتر معین نره...
اگرچه نامش همیشه ماندگاره ولی باز هم جای افسوس داره که انسانی به این بزرگی عمری به این کوتاهی داشته.
و اینم یه شعر زیبا از دکتر معین که در مقدمه ی زندگی نامه اش نوشته شده:


این حکایت گرچه خود افسانه است
از همه افسانه ها بیگانه است
گرچه افسانه است، افسانه مخوان

چون دگر افسانه ها افسون مدان
صد گهر در جست اندر درج وی

صد ستاره روشن اندر برج وی
گوهر حکمت از این افسانه جوی

راه سوی معرفت آسان بپوی

سرفراز و سبز باشید.





۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه

یک روز نه چندان شاد...

امروز کمی دلم گرفته بود نمی دونم چرا! احتمالا دلیلش شروع شدن کلاس هاست، آخه من از کلاس اول تا همین ترم آخر دانشگاه (همین ترم) بدجوری عاشق درس و کلاس و تحصیل علم و دانش بودم. یادمه کلاس اول که بودم به سختی یاد گرفته بودم که ریاضی از سمت چپ و فارسی از سمت راست شروع میشه و اگه ریاضی می نوشتم پشت سرش فارسی هم از سمت چپ می نوشتم و همینطور اگه فارسی می نوشتم بعدش ریاضی هم از راست مینوشتم :( ولی خوب همونطور که می دونید اکثر نوابغ همینطور بودن و بعد از دوران مدرسه استعدادشون شکوفا شد... ولی احتمالا این قضیه شکوفایی رو من کمی دیرتر قراره جواب بده. (به امید اون روز) ...
به خاطر حال امروزم عکسی هم که گذاشتم کمی غمگینه ولی عکس مورد علاقمه و تقدیم میکنم به تمامی دوستان که به ما لطف دارن.
شاد و بهاری باشید.


عکس: اصفهان، ناژوان

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

همه چیزدر تغییره ، هر لحظه اتفاقی نو،ماجرایی تازه. 
به آسمون که نگاه می کنم، گردش ابر ها و رقص زیرکانه ی نور که بازوهای ابر رو کنار میزن
و می تابه به دشت سبز، شکوه تازه شدن پی در پی و بدون وقفه ی لحظه رو در من بیدار می کنه.
عجله ابر و خورشید ، واسه خلق چشم اندازهای نو.
این همه خلاقیت، سر زندگی، زیرکی .
اگه الان ساکت و صامتیم، اگه گیج و مبهم به دنبال یه نور حیاتیم، اگه حس می کنیم فردا ی ما امروز ما رو معوج می کنه ، همون طور که امروز مون دیروزرو، 
چیزی از دست نمی دیم اگه یه نگاه به آسمون کنیم و این غوغای بی هیاهو رو حس کنیم...




۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

چوپان


می رسد از دور ، صدای ساز مرد چوپان

صدا ، صدای مهتاب

امید و امید ، که جاودان شود بهاران

صدا صدای آفتاب

وای به سرزمین خورشید شکوه لاله ها چه زیباست

با گل سپید مهتاب ، طلوع زندگی چو رویاست

وای ، غنچه ی زندگی ، بر لبم ، می زند جوانه

من و بهار پر ترانه من و امید بی کرانه

وای به گوش من می آید صدای ساز مرد چوپان

وای چه قصّه ها می گوید ز لاله ی سرخ بهاران
...
(عکس: صلوات آباد، 15 کیلومتری سنندج. مرداد 1386 )