اول رفتیم صفرا بسته، درخت های بلند صنوبر دو طرف جاده که تونل سبزی درست کرده بودن آنقدر تاجهاشونو به هم نزدیک کرده بودن که انگار داشتن با هم روبوسی می کردن ویا شایدم داشتن درباره کسانی که متحیرانه نگاهشون میکردن صحبت می کردن و نمی خواستن کسی حرفاشونو بشنوه.
بعد رفتیم به یه گلخونه خیلی بزرگ و زیبا... وای که بعضی ها چه شغل های زیبایی دارن.اونجا پر بود از درخت ها و نهالهایی با برگ های رنگارنگ ولی حیف که هنوز غنچه های گل های گلدونی باز نشده بود و نتونستم عکسای خوبی بگیرم.
دیگه نوبت رفتن به آستانه رسید... نمی دونین بازار کولی گیری چه داغ بود. آقایون کولی گیر در دو ردیف طولانی در دو طرف رودخانه به انتظار نشسته بودن ولی هر چی به پدرم گفتم که نگه داره که ازشون عکس بگیرم وای نستاد :(
گفتیم مگه میشه آدم آستانه بیاد و مزار دکتر معین نره...
اگرچه نامش همیشه ماندگاره ولی باز هم جای افسوس داره که انسانی به این بزرگی عمری به این کوتاهی داشته.
و اینم یه شعر زیبا از دکتر معین که در مقدمه ی زندگی نامه اش نوشته شده:
این حکایت گرچه خود افسانه است
از همه افسانه ها بیگانه است
گرچه افسانه است، افسانه مخوان
چون دگر افسانه ها افسون مدان
صد گهر در جست اندر درج وی
صد ستاره روشن اندر برج وی
گوهر حکمت از این افسانه جوی
راه سوی معرفت آسان بپوی
سرفراز و سبز باشید.